عبور

 

هر دری را که گشودم

پا در ظلمتی تیره تر نهادم

اکنون پس از گذشتن از هزار و یک در

این شعله ناگهانی کوچک را

با چه زبانی سپاس گویم.

دیگر کسی آنجا نیست

 

آن خانه را که چراغش تا نیمه شب می سوخت

دوست می داشتم

 

دیگر کسی آنجا نیست

شیشه های پنجره اش

از شب و ستاره ها پر شده است.

جو یبار

 

ببین چگونه حمل می کند

پهنه ی آسمان را

بر شانه های کوچکش

                جویبار.

پرنده ی وحشی

 

چه پر شور می خوانی

زیر فشار شب

که خاموش می  کند

یک به یک چراغ خانه ها را

 

از لبه پنجره ام به کجا خواهی رفت.