عبور
هر دری را که گشودم
پا در ظلمتی تیره تر نهادم
اکنون پس از گذشتن از هزار و یک در
این شعله ناگهانی کوچک را
با چه زبانی سپاس گویم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 12:5 توسط رضا چايچی
|
هر دری را که گشودم
پا در ظلمتی تیره تر نهادم
اکنون پس از گذشتن از هزار و یک در
این شعله ناگهانی کوچک را
با چه زبانی سپاس گویم.
آن خانه را که چراغش تا نیمه شب می سوخت
دوست می داشتم
دیگر کسی آنجا نیست
شیشه های پنجره اش
از شب و ستاره ها پر شده است.
ببین چگونه حمل می کند
پهنه ی آسمان را
بر شانه های کوچکش
جویبار.
چه پر شور می خوانی
زیر فشار شب
که خاموش می کند
یک به یک چراغ خانه ها را
از لبه پنجره ام به کجا خواهی رفت.