در چاه برادران

سر از زانو می گیرم

و نگاه میکنم

قرص آسمان آبی است

بر لب چاه

آنجا که می تابد آفتاب

خمیده گلی وحشی

گاه و بیگاه

بر ساقه اش پرنده ای می نشیند

آوازکی می خواند و بال می گشاید

 

از تاریکی هراسی نیست

ترسم باز آیند و پاره پاره ام کنند

و گرنه مرا اینجا ی خوش تر است

با ماه و آفتاب و ستارگانم

و تصویر گل بر آب

که آرام نمی گیرد

 

آری مرا اینجای خوش تر است

تا دیدار برادران.

 

 

        از کتاب بی چتر بی چراغ

حرکت

 

از قله های برف پوش

آرام و سبک

قطره

     قطره

جاری می شوم

و زمین را در مسیری

دراز و پیچ پیچ

تا اقیانوس مرگ خویش

از ساقه های بلند علف

رنگ سبز میزنم.

 

      از کتاب بی چتر بی چراغ

اوراق تقویم

 

غروب

در نیمه باز

و حلقه ی کشی سبز گیسوانش

بر اوراق تقویم

کنار چند سطر شکسته ی بدرود.

چا قو

 

سال ها لای علف های هرز

کنار این صخره ی سیاه

                    خفته بود

در دل این دسته ی زنگ زده چه می گذرد

 

آ نقدر وحشیانه بر ضامنم مشت کوبیدند

تا درخشید تیغه ی تیزم در آفتاب

کنار صخره های سیاه

میان علف های هرز

اینک

چاقویی بازم

برای زخم زدن.

سمساری

 

مجسمه های ترک خورده

شمعدانی با شمع های خاموش

فرش های نخ نما

آینه ای کدر

و رودر روی آینه

با بال های گشوده

با پنجه های آهنین

فرود آمده

برای همیشه بر کنده ای خشک

میان سایه ی خاک آلود اشیا

 

چه خوب است

عقاب چشمانش شیشه ای ست.

اندوه

 

تمام برگ هایمان را گریستیم

کاجی نبود

تا سر بر شانه اش نهیم

 

سایه های عریان

بر سکوت دیوارها

و جامه های سپید

در راه.

در نیمه راه

 

در نیمه راه

بوی کاجستان می آید

از شکاف های در کهنسال

و مرا خواب از سر می رباید

 

بر می خیزم

در کنار بسترم

از گربه مشتی استخوان بر جا مانده است

و کاسه آب لبریز از غبار

چند سال در خواب بوده ام ؟

پا به کوچه می گذارم

ماه حلبی از دور شکلک در می آورد

و باد دست بر سینه ام می گذارد

 

در لکه ای آب

ماه را زیر پا می گذارم

دست باد را

از روی سینه ام پس می زنم

و راه را

دنبال می کنم.

 

 

         از کتاب " روزی به خواب می رو یم"