![]() |
![]() |
|
|
همین است تپه های بی پایان برآمده گرداگرد من و باد و خاک و این حفره ی بی پنجره
تو بگو با من خواب می بینم آیا که چنین سرخوشم امروز یا روییده بر دیوار دخمه ام این پیچک گمنام با گل های سپیدش تو بگو من . ۱۱/۵/۶۸ از کتاب بی چتر بی چراغ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 17:2 توسط رضا چايچی |
|
|
نه صداي ضربه هاي تبر به گوش مي رسد نه فرياد درختي كه بر خاك مي نشيند رخت ها ، نيم شسته در كنار رود و درهاي باز را باد برهم مي كوبد
آسوده از ميان باغچه گذشت پابر گلبرگ ها و خرده شيشه ها نهاد و در دل علفزار جاده اي زرد و سوخته از پس گامهاش تا دور دست كشيده شد
بيهوده رشته ي گسسته ي روياهايم را لا به لاي سفال هاي ريخته ي بام از پنجره اي خفته در آغوش خاكستر جستجو مي كنم
كسي ترانه اي نمي خواند صدايي نيست و مرا زين و برگي نيست اسبي نيست .
از مجموعه ي بي چتر بي چراغ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 14:16 توسط رضا چايچی |
|
|
جای خالی عکس ها
بر دیوار اتاقش مانده است پرده را کنار می زنم
کنار زوزه ی باد که می وزد از شیشه ی شکسته استکانی برایم گذاشته ماه چه تلخ می رقصد
می نوشم جای خالی عکس ها چه طعم تلخی دارد کنار زوزه ی باد.
از مجموع شعر بر این تپه کوچک... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 16:39 توسط رضا چايچی |
|
|
چشم هایم را می بندم چه چیز ها می بینم شیهه اسب ها بوی باغ گل سرخ طعم بازی های کودکی لمس تن لخت آفتاب
چشم هایم را باز می کنم آفتاب می تابد ساعت یک و پانزده دقیقه پنجره باز است دکان ها باز اما هر چه سعی می کنم چیزی نمی بینم همه را حدس می زنم آفتاب ساعت دکان... تاریکی محض حکمفرما ست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اسفند 1388ساعت 17:32 توسط رضا چايچی |
|
|
سر آفتاب را مي برند تا جشن بي كران تاريكي ادامه يابد قطره نوري اگر ببينند مي خواهد بچكد بر گلبرگ گلي كه افتاده در دام سياهي و خاموش رفته رفته جان مي دهد دهان خود را باز مي كنند تا ببلعند قطره را تا نكند در اين قتل عام روشنايي گلي بدرخشد و گو شه ي كوچكي از جهان ما را زيبا كند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 13:23 توسط رضا چايچی |
|
|
پله پله با تو آغاز شدم ای برج سر فرو برده در ابر ها بالایم ببر بالا آنجا که منظری فراخ گرداگردم را فرا می گیرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 17:0 توسط رضا چايچی |
|
|
آهسته از کنار برکه
گام بر می دارم می ترسم از کنار کفشم ریگی رها شود می دانی برکه خواب است و خواب ماه می بیند.
از پنجمین دفتر شعر :مه چهره ها یمان را با خود می برد. موسسه ی انتشاراتی آهنگ دیگر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 18:44 توسط رضا چايچی |
|
|
می ترسم فراموشم کنی برگ های سبز چسبانی می شوم دیوارهای اتاقت را می پوشانم از نرده های مهتابی ات بالا می روم و می چسبم به هر پنجره ای که از آن نگاه می کنی به هر دری که از آن می گذری و فرش می کنم هر راهی که بر آن پا می گذاری به لباست به دست هایت می چسبم می ترسم . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 0:40 توسط رضا چايچی |
|
|
واژه ها نخست همه در من بودند
به گرد خود مي چرخيدم تا يك به يك پرتابشان كردم تا هر يك مداري بيابند پس چرخيدند سياره هاي كوچك به گرد خويش با دريا و ابرها و خانه ها
تهي از واژه سكوت كردم و باز ايستادم از گردش تا ببينم گردش سياره هاي كوچك را . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 14:6 توسط رضا چايچی |
|
|
غبار بر ملافه هايم نشته وخاك كنارم ريخته نمي توانم بلند شوم دور و برم را مرتب كنم همه اش به تو فكر مي كنم كه مي آيي وباصداي نزديك شدن پاشنه هاي كفشت صداي حريرت بيدارم مي كند
در سپيده دمي كه باران همه جا را شسته بيا مي دانم در سنگي خانه ام به راحتي باز نمي شود اما هر طور شده بازش كن كنارم دراز بكش دستت را دور كمرم بينداز نترس به لب هايم نگاه كن مي شنوي : دلم براي بوسه هايت تنگ شده مرا ببوس و باور كن شاعران هرگز نمي ميرند با اين كه زنده به گورمان مي كنند نزديك تر بيا ولب هايت را بر لبم بگذ ار .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 0:34 توسط رضا چايچی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|